تبليغاتX
رویای من...

رویای من...

  "به نام یگانه حامی پرستو های بی آشیانه" 

  دنــیــای عــکــس 
تقدیم به چشم های که در راه ماندند و دل هایی که انها را راندند" تقدیم به اشک هایی
که غرورشان شکستو عهد هایی که کسی آنهارا نبست...
زندگی شیبی ست"عشق سیبی ست و وای بر حال آنکه
در عشق پای بند نظم و ترتیبی ست"و اما تو:
قرار نبود ان وقت های تو جایشان را به این وقت های من عوض کنند.قرار نبود عشق هم گیلاس"بوسه" عیدی و تعطیلات تابستان اولش قشنگ باشد.
قرار نبود کسی سختش باشد بگوید دوستت دارم.قرار نبود کسی به
هوایی نشکستن دل دیگری بماند.قرار بود هر کس به هوای نشکستن
دل خودش بماند.قرار تنها بر بی قراری بود و بس.
گمان نمی کنم گناه من سنگین تر از گناه تو باشد.اما مهم نیست فقط
یه چیز یاد بماند"اگر اتفاقی که نباید بیفتد افتاد...تنها برات می نویسم"خودت خواستی تقصیر من نبود...
زیر سایه ی امن ترین سایه بان هستی دلواپس دلواپسی های یکدیگر باشیم...

         

 

+نوشته شده در 2007/7/18ساعت5:33 PMبه دست ژوان | |

عزیزترینم ؛ امشب  باز هم تمام وجودم لبریز از توست امشب با خیال راحت

می پرستمت و تنهای  تنها به تو می اندیشم تمام وجودم را گرفته ایی 

 

هستی  من،  سرشار از  توام٬ مهر بی پایان من ، دلتنگیم  برای توست  می خواهم تمام

 

 احساسم  را  به  تو تقدیم   کنم  من  عاشق  اشک  ریختن  برای  توام .  عکس

 

   زیبایت با لبخند جادویی ، رویایت را در آغوش  می کشم  خیالت را  می بویم ،  بوی

 

  تنت   را استشمام  می کنم خیال  تو چه  شورانگیز است،  نگاهت   چه مهربان ، آه 

 

  چشمهایت  می دانم  سرانجام اشکهایت  مرا  خواهند  کشت  نگاه  مهربانت   مرا عاشق

 

 تر از قبل  خواهد کرد می دانم دستهای پر احساست قلبم را از جا خواهند کند .

 

رویای من دستهایم را بگیر و با  من از عشقمان بگو امشب  باز هم مرا به عشقمان قسم

 

 بده  بگو که  دوستم داری .رویای من  چشمهایت  را  در چشمهایم  بدوز   چشمهای

 

 توبی نهایت  است  آغوش تو امن ترین  جای  دنیاست  چشمهای  تو مهربانترین چشمهای

 

 نیاست . نفسهایت آنگاه که گونه ام را می نوازد . نفسهایت... مرا لبریز از تو

 

می کند نفسهایمان وقتی در هم پیوند می خورد می خواهمت اشکهایم نمی گذارن

 

اشکهایم نه بگذارید او را به تصویر بکشم نگاه جادویی .

 

در گوشم  زمزمه  کن  ومن با  تو  تکرار کنم  دوستت  دارم  ، تمام وجود  من "

 

 تمام  زندگی من بی تومیمیمرم ، تمام من ، عاشقتم ...

 

                                                                                                               

دلتنگیهایت برای من و من  در  توغرق می شوم زمان کاش بایستد حتی برای یک لحظه

 

 وجود  تو رویایم  را کامل می کند   لمس  وجودت  در رویا ، وجود  تو تمام زندگی من

 

 است  وجود  تو...

 

آه خدا وقتی میگویم وجود تو تمام بدنم می لرزد وجود تو انتهای  عشق است  وجود تو

 

 زندگی  دوباره  است وجود تو هدیه خداست . 

 

امشب مثل هر شب  رویای من، تو با منی .امشب  چه غوغایی  در من می کنی  روحم با

 

 تو می آمیزد در تو میخروشد می گرید فریاد می زند  با تو خدا را صدا می کند می خندد

 

 وهیجان  بوسه هایت آه بوسه هایت .....

+نوشته شده در 2007/7/17ساعت11:40 PMبه دست ژوان | |

 

اگه دوستت دارم نشون دهنده ی عشق خدایی من نسبت به توست.

اگه دوستت دارم پایان همه ی جدایی هاس . اگه دوستت دارم نشانه ی

عشق راستین من نسبت به توست . اگه دوستت دارم کلید زندان من و

توست پس آروم توی گوشت می گم .......

مهربون من ...

دوستت دارم ... 

        TinyPic image     

+نوشته شده در 2007/7/17ساعت5:58 PMبه دست ژوان | |

من به امید سپیده روبروی پنجره به انتظار پایان شب های سیاه می نشینم و طلایه خورشید

را به قصربلور رویا هایم دعوت می کنم باشد که این سپیده جاودان"سپیده ی عشق باشد....

آسمان همچو صفحه ی دل من

روشن از جلوه های مهتابست

امشب از خواب خویش گریزانم

که خیال تو خوشتر از خوابست

خیره بر سایه های وحشی بید

می خزم در سکوت بستر خویش

باز دنبال نغمه ای دلخواه

می نهم سر به روی دفتر خویش

آه... باورنمی کنم که مرا

با تو پیوستنی چنین باشد

نگه آن دو چشم شور افکن

سوی من گرم و دلنشین باشد

بیگمان زان جهان رویائی

زهره بر من فکنده دیده ی عشق

می نویسم بروی دفتر خویش

"جاودان باشی ای سپیده ی عشق..."

تقدیم به بهترینم پری کوچولو...

(فروغ فرخزاد)

 

 

+نوشته شده در 2007/7/7ساعت1:23 PMبه دست ژوان | |

این قصه من است...مردی که میدوید...اما نمیرسید...بر هیچ و هیچ و هیچ...تنها تر از خدا...در خانه ای خموش...با بغض میکشید...فریاد بی صدا...دستان او فقیر...چشمان او به راه...پایش شکسته بود...در راه یک سفر...از چاله ای به چاه...لبهای خشک او...ترکیده تشنه بود...در پشت پیکرش...جای دعای خیر...صد زخم دشنه بود...با حسرتی بزرگ...در پهنه سراب...میرفت بی اثر...چون مرگ بی صدا...چون باد،دربدر...چون عشق، ناامید...چون خواب،بی ثمر...این قصه من است...مردی که میدوید... اما نمیرسید...بر هیچ و هیچ و هیچ...تنهاتر از خدا...در خانه ای خموش...با بغض میکشید...فریاد بی صدا...فریاد بی صدا

+نوشته شده در 2007/7/7ساعت1:6 PMبه دست ژوان | |

 

 

 

کسی به فکر گلها نیست

کسی به فکر ماهی ها نیست

حیاط خانه ی ما تنهاست

حیاط خانه ی ما

در انتظار بارش یک ابر ناشناس

خمیازه می کشد

و حوض خانه ی ما خالیست

ستاره های کوچک بی تجربه

از ارتفاع درختان به خاک می افتند

واز میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها

شبها صدای سرفه می آید

حیاط خانه ی ما تنهاست.

 

 

پدر می گوید:

 "از من گذشته ست

از من گذشته ست

من بار خود را برده م

و کار خود را کردم"

و در اتاقش از صبح تا غروب،

یا شاهنامه می خواند

یا ناسخ التواریخ.

پدر به مادر می گوید:

"لعنت به هر چه ماهی و هر چه مرغ

وقتی که من بمیرم دیگر

چه فرق می کند که باغچه باشد

یا باغچه نباشد

برای من حقوق تقاعد کافیست

 

 

 

مادر تمام زندگیش

سجاده ایست گسترده

در آستان وحشت دوزخ

مادر همیشه در ته هر چیزی

دنبال پای معصیتی می گردد

و فکر می کند باغچه را کفر یک گیاه

آلوده کرده است

مادر تمام روز دعا می خواند

مادر گناه کار طبیعی ست

و فوت می کند به تمام گلها

وفوت می کند به تمام ماهی ها

و فوت می کند به خودش

مادر در انتظار ظهور است

و بخششی که نازل خواهد شد.

 

 

برادرم به باغچه می گوید قبرستان

برادرم به اغتشاش علفها می خندد

و از جنازه ی ماهی ها

که زیر پوست بیمار آب

به ذره های فاسد تبدیل می شوند

شماره بر می دارد

برادرم به فلسفه معتاد است

برادرم شفای باغچه را

در انهدام باغچه می داند

او مست می کند

و مشت می زند به در و دیوار

و سعی می کند که بگوید

بسیار دردمند و خسته و مایوس است

او ناامیدیش را هم مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش

همراه خود به کوچه و بازار می برد

و نا امیدیش

آنقدر کوچک است که هر شب

در ازدحام میکده گم می شود

 

 

و خواهرم که دوست گلها بود

و حرفهای ساده ی قلبش را

وقتی که مادر او را می زد

به جمع مهربان و ساکت آنها می برد

و گاه گاه خانواده ی ماهی ها را

به آفتاب و شیرینی مهمان می کرد

او در میان خانه ی مصنوعیش

با ماهیان قرمز مصنوعیش

و در پناه عشق همسر مصنوعیش

وزیر شاخه های درختان سیب مصنوعی

آوازهای مصنوعی می خواند

و بچه های طبیعی می سازد

او

هر وقت که به دیدن ما می اید

آبستن است.

 

 

حیاط خانه ی ما تنهاست

حیاط خانه ی ما تنهاست

تمام روز

از پشت در صدای تکه تکه شدن می آید

و منفجر شدن

همسایه های ما همه در خاک باغچه هاشان به جای گل

خمپاره و مسلسل می کارند

همسایه های ما همه بر روی حوض های کاشی شان سرپوش می گذرند

وحوضهای کاشی

بی آنکه خود بخواهند

انبارهای مخفی باروتند

و بچه های کوچه ما کیف های مدرسه شان را

از بمبهای کوچک

پر کرده اند

حیاط خانه ی ما گیج است.

     

    

+نوشته شده در 2007/7/7ساعت12:44 PMبه دست ژوان | |

به روی درد جدایی چه شامان خندید

بدون غصه و اندوه و ذره ای تردید

نگاه منتظرش را به سوی پنجره برد

 همان طرف که ازآن سمت جاده را می دید

تمام حجم اتاقش"سراسر عطر حضور

برای نوبت آخر را بویید

تمام سهمش از آن زندگی نگاهی بود

که حین لحظه ی آخر به آسمان بخشید

و زیر شیشه ی میزش"هزار بیت قشنگ

که از صمیم دلش هر کدام را بوسید

همان دقیقه ی سختی که می رسد"اما

از ابتدا فقط از انتهاش"می ترسید

اگر چه خنده به لب داشت باز می شد دید

 که شانه اش به طریقی عجیب می لرزی

دوباره دفتر خود را گشود و بعد نوشت:

"پرنده از میان ورق های دفترم کوچید.."

طنین خنده ی غمبار او"به جاده رسید

و خنده بر لب هر عازم سفرما رسید

سکوت در همه جا ریشه کرده بود"اما

صدای درب اتاقش در آسمان پیچید

نگاه پنچره بر جاده بود و تاریکی

و خاک خسته که تنپوش گریه می پوشید:

میان جاده کسی نم نمک قدم می زد...

در امتداد عبورش ستاره می بارید...

+نوشته شده در 2007/7/7ساعت12:9 PMبه دست ژوان | |

 

 

من از نهایت شب حرف میزنم                                       
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم

اگر به خانه من آمدی،برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم...

+نوشته شده در 2007/7/6ساعت6:17 PMبه دست ژوان | |

تا همیشه با تو ...

امشب هوای ساحل روحم چه بی ریاست
رویای او غم از دل من پک کرده است
اندوه دوری از تپش یک نگاه ناز
دل را به رسم عاطفه نمناک کرده است
یادش به خیر دسته گلی از صداقتش
در لابلای شهر وجودم نشسته بود
دست مرا به رسم وفا سبز می فشرد
دستش اگر چه از غم یک عمر خسته بود
او رفت و کوچه های غریبانه زمان
در یک سکوت خسته و معصوم مانده اند
گل های سرخ عاطفه هم بی حضور او
در گردباد حادثه مظلوم مانده اند
از پشت آرزوی تمام بنفشه ها
ناگاه یک فرشته به فریاد دل رسید
دستان آسمانی خود را به رسم عشق
 بر گونه غریب گل اطلسی کشید
احساس جز شکفته شدن آرزو نداشت
یک بار دیگر از تپش عشق خیره ماند
باران گرفت و نغمه موزون لطف او
یک صفحه از کتاب صفا را دوباره خواند
از آن زمان بهار دلم جور دیگریست
یک جای آن حضور
شکوفای انتظار
جای دگر بلور شکیبای شبنم ست
اما اگر بنفشه زیبای من نبود
ایا کسی به کوچه احساس می رسید
ایا صدای غربت این روح خسته را
نیلوفری نجیب و صمیمانه می شنید
باران لطیف و پر تپش و مهربان ببار
زیبایی ات تداعی تصویر ماه اوست
تنها عبور آبی تو در دل زمان
گویای عشق پک و دل بی گناه اوست
ای آسمان آبی قلب بهاریت
تا بیکران شهر صداقت پناه دل
ای چتر غنچه های شکسته ز درد عشق
ای چشم تو امید گل بی گناه دل
رویای عاشقانه پیوند با دلت
زیباترین تجسم پایان خستگی ست
نبض لطیف عاطفه ات تا ابد رساست
این اوج روشنایی دنیای زندگی ست
باران مهربانی از دوردست عشق
بر روح پک یاس امیدم چکیده است
فریاد انتظار مرا
از گلوی عشق
حتی افق به رسم تواضع شنیده است
عطر عبور آبی ات از کوچه باغ عشق
گلبوته های یاد مرا ناز می کند
نیلوفر غریب نگاهت از آسمان
چشمان انتظار مرا باز میکند
نقاشی نگاه صمیمانه ات هنوز
مانده میان یاسمن آرزوی من
چشمان تو خلاصه اوج پرنده هاست
 و قصه ایست از عطش جستجوی من
تو رفتی و نگاه تو از شهر دل گذشت
من در حریم عاطقه پروانه ام هنوز
در باور حقیقت بی انتهای عشق
مجنون ثفت به یاد تو دیوانهام هنوز...

(مریم حیدرزاده)

تقدیم به دو زوج جوان:امیر ارسلان  فرزانه

یه دنیا خوبی و خوشبختی رو براتون آرزو مندم...
 

+نوشته شده در 2007/7/5ساعت7:58 PMبه دست ژوان | |

در هجوم لحظه های نا گزیر"مهربان من تویی که می رسی و با نگاه خود مرا به واژه های

تا همیشه خوب می بری.

مرا به خلسه ی میان یک غزل"مرابه فرصت دوباره"تا نوازش نسیم"مرا تا به وقت رویش

دوباره ی ترنم بهار.

مهربان من"تویی که با وجود بهترین خودگمرا به یک عبارت قشنگ"به تعبیر یک نگاه"

مهربان من"تویی"ای همیشه ناگزیر و بهترین من...

تا همیشه دوستت دارم و خواهم داشت...

(رضا قریشی نژاد ـ سبزوار)

+نوشته شده در 2007/7/5ساعت7:24 PMبه دست ژوان | |

  تو به رسم این محبت به من نگاه کن"من به حرمت نگاهت به تو لبخند خواهم زد.

  تو به خاطر من آهنگی بساز"من به تقدس آهنگت"نوایی می خوانم.

  تو به حسن همه ی خوبی ها از خطا های من بگذر"من برای تقدیر از این همه خوبی

به تو مهر می ورزم.

  تو به یاد همه ی خاطره ها مرا دوست بدار"من به خاطر دوستی مان از تو سپاسگذار

می شوم.

  تو در تاریکی همه ی شب ها به ستاره ها بنگر تا من به خاطر تو آسمان را نقاشی کنم.

  تو را سوگند به همه ی دوستی ها "به عهدت وفا کن تا من به حرمت وفای تو

راضی به مرگ باشم...                 

                                               

+نوشته شده در 2007/7/5ساعت7:12 PMبه دست ژوان | |

بغض هایم را به ابر ها می دهم

و قلبم را از نام تو پر می کنم

نام تو"بر لب ها زیبا ترین آغاز

سوگند به چشمانت که به نامت می نازم!

         

آن لحظات گنگی را که در کوچه های خاطرات

به دنبال خودم می گردم

از پس کوچه های انتظار نیاز

ماندنت را فریاد می زنم

می دانم خواهی آمد

راستی

شب است و من افسرده هستم!

بی تو"شادی ندارم و غم پرورده هستم!

تاریک است

رد پایم"در جاده و سایه ای خسته

پا به پای